آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه29آبان 92(دل گرفتگی)

                             غمگین که میشوی و دلت که میگیرد به باران فکر کن به دریا ، به آسمان و به خدایی بیندیش که از پس خطاهای مکرر باز هم ما را از نعمت خود مأیوس نمیکند... دیشب تمام شب دستان کوچکم آسمان را در آغوش گرفته بود...                               ...
29 آبان 1392

سه شنبه 28آبان 92(ماجراهای دختر عسل)

                                          تازه از سرکار برگشته بودیم بعد از یه روز کاری و مشکلات زوج وفرد که مجبور بودیم شب بر گردیم. تا در واحد رو باز کردم آویسا طبق معمول سری به اسباب بازی هاش زد و من هم به خاطر سرگرمی بیشتر تلویزیون رو روشن کردم. شبکه پرشین تون داشت کارتون های کوتاه تحت عنوان تاپ تون پخش می کرد. وقتی برنامه داستان حشرات شروع شد سریع دختر دوید طرف من که مامان من این رو دوست ندارم. گفتم: زود تم...
28 آبان 1392

یکشنبه 26 آبان 1392(سفر مشهد)

                                         سلام گل های من. دلم براتون تنگ شده مخصوصاً برای گل خودم که هفته پیش همش پیش خودم بود و الان دو روز  که میزارمش مهد کودک. هفته پیش از 17تا20 ما مشهد بودیم. جاتون خالی.خیلی مسافرت خوبی بود. هم هوای مشهد عالی بود و هم خلوت. دختر عسل هم اولین بار بود که سوار قطار میشد. روز 16 آبان حرکت کردیم. آویسا هم ذوق از سر سوار شدن قطار یا به قول خودش هوهو چی چی.اولش ذوق داشت بعد که کمی حوصله ش سر رف...
26 آبان 1392

شنبه11آبان92

                              سلام گل من. امروز تو خواب تحویلت دادم. عزیزم! عاشقتم . خوب بخوابی مهربونم! آخر هفته پیش به مهمونی و مهمون داری گذشت.5شنبه ختم دایی غلامعلی بابا رضا بود. خدا رحمتش کنه آدم دانایی بود. این دنیا سختی زیاد دید. انشاالله در اون دنیا به آرامش رسیده باشه. زمانی هم که ما مسجد بودیم. دختر عسل رو گذاشتم پیش دخترعمه ش صباجون. اونم از دست شیطنت های ایشان هر چند یک بار به مادرش زنگ میزد و شکایت میکرد و بر آن شدم که زودتر از بقیه به داد صبا برسم. تا رسیدم خونه بابا جو...
11 آبان 1392

دوشنبه6آبان 92(هنرمندی های دختر عسل)

سلام گل من. امروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی دوست داشتی بغلت کنم. تا مهد در گوشی باهات صحبت کردم و تا رسیدیم کلاست رفتی بغل خاله سهیلا و کمی خودت رو لوس کردی و آخرش هم بوسیدمت و خداحافظی کردم.دلم الان آرومه. روز خوبی داشته باشی زیبایم... اینم از هنرمندی های دخترم در مهد... اینم وقتی اومدم دنبالت گفتی: مامانی!بیبین برگ پاییزی چسبوندم.چه خوشگل شده! قربونت برم عسلم ...
6 آبان 1392

شنبه 27مهر92(عید قربان در شمال)

                                   سلام گل من.امروز اول هفته ست و ما آخر هفته پیش رفته بودیم شمال.آخر هفته پیش عروسی دختر دایی مامان بود. و تصمیم داشتیم که بریم.صبح زود چهار شنبه راه افتادیم. دایی ایرج اینا از شب قبل رفته بودن و حکایت از شلوغی جاده دادند و ما تصمیم گرفتیم از همون اول از جاده فیروز کوه بریم. جاده فیروز کوه هم شلوغ بود و تقریباً30/9صبح رسیدیم خونه باباحاجی. هوا خیلی خوب بود. صبحانه ای زدیم تو رگ.وقتی رسیدیم آمل شیرینی و یه کیک به اصرار دختر عسل خ...
5 آبان 1392

شنبه4آبان 92(بعد از امتحان بابارضا)

                                 سلام گلم. امروز صبح با بداخلاقی از خواب بیدار شدی. با ناز و التماس که هوا سرده تو ماشین بشینیم تا در مهد باز شه و شما قبول نکردی. تو سرما اومدیم دم مهد و خوشبختانه خاله رویا زود اومد و در رو باز کرد. ما هم رفتیم داخل و اندکی بعد مامان پارسا اومد و گلایه از نپوشیدن لباس گرم توسط پارسا کرد و ما زبونمون سوخت و گفتیم اگه فردا نپوشید مامانش بیار ببرم داداشی آویسا بپوشه. جمله تموم نشده حس مالکیت شدیدی آویسا رو گرفت و ایشان در حرکتی سریع بارونی پارسا رو د...
5 آبان 1392

شنبه4آبان 92(ماجراهای دختر عسل)

                              سلام به دوستان گلم و به عسل طلای خودم که از همین الان که صبح و آغاز هفته ست دلمان برایشان همی تنگ شده. بگذریم. اول از همه عید غدیر گذشته رو به همه دوستان  خودم تبریک میگم و امیدوارم که همه روزهای سالشون عید باشه.القصه... شب جمعه گذشته ما میهمان داشتیم. اول قرار بود که من کمی کارهای شام رو انجام بدم بعدش با بابا رضا بریم برای اتاق دختر چراغ خواب دیواری بخریم. تو همین تصمیمات بودیم که ییهو در خونه به صدا دراومد و عمه آزاده و فرهام پشت در بودند. ...
4 آبان 1392
1